جهان با تمام ادعایش در برابرگستره ی قلب آدمی خوار می نماید. از تمام محاسبات وقوانین روزگار که
می گذریم ، دوباره درپس کوچه ای نه چندان دور، دریچه ی احساس باز می شود ومنطق آدمیان سطر
های جادویی اش به فراموشی سپرده می شود .دوباره قلم ، خود نمایی می کندوکلمات پشت سر هم
ردیف می شوند.همیشه ، نوشته هامضمون دارند ونمی دانی از کدامین فکر سرچشمه می گیرند .این
شب که تمام شود، سپیده خواهدشدو فردا طلوع خواهد کرد.برای تو که تمام شب ،چشمانت را به روی
حقیقت بسته بودی ،طلوعش، تکرار روز هاست وبرای من که تمام دیشب را در انتظار سحر با صدای نم
نم باران به انتظار نشستم ، لحظه ی موعود است .با فرارسیدن فردا، من هنوز درانتظار فردایی بهتراز
تمام فرداها هستم .
+ نوشته شده توسط تنها در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت
18:14 |

